تبليغاتX
ღ♥ღ(¯`•.¸ ALONE ¸.•´¯)ღ♥ღ


ღ♥ღ(¯`•.¸ ALONE ¸.•´¯)ღ♥ღ

ღ♥ღ...اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست...ღ♥ღ

 من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم

چون ندارم همدمی بازیچه ی دلها شدم


نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 14:25 توسط sEtAyEsH| |

این وبلاگ برای همیشه تخته شد...

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 12:52 توسط sEtAyEsH| |

وقتی آسمون دلش میگیره بارون میباره

وقتی دریا دلش میگیره طوفان به پا میکنه

وقتی جنگل دلش میگیره زرد میشه

و وقتی که کوه دلش میگیره تمام برفهایش قطره قطره آب میشن.

اما وقتی آدم دلش میگیره...

اشکاش مثل بارون جاری میشن/توی دریای قلبش طوفان به پا میشه/وجودش مثل آتشفشان

 مذابی میجوشد و روحش زرد میشه و قامتش قطره قطره آب میشه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قسم خوردی که با من همزبونی

قسم خوردی که پیش من میمونی

قسم خوردی به جون هر دوتامون

به عشقی که نشسته تو دلامون

قسم خوردی به ماه و به ستاره

دلت واسه دل من بی قراره

من هم تمام حرفاتو باور میکردم

شب و روز با خیالت سر میکردم

ندونستم که این بازی دنیاست

دلی که عاشقه همیشه تنهاست

نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 9:13 توسط sEtAyEsH| |

دختر گفت :بشمار

پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن:

یک

دو

سه

چهار

دخترک رفت پنهان شود.

آن ‏طرف‏تر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی می‏کند، برّه شد و با گرگ رفت.

پسرک قصه هنوز می شمارد...

..........................................................................

كوله بارسفرت رفت

و نگاهم را برد

نه تو ديگر هستي

نه نگاهي كه در آن

دلخوشي ام سبز شود

سايه مي داند كه به دنبال نگاهت

همچون ابر سر گردانم

هيچ كس گمشده ام را نشناخت

تابش رايحه اي بي خبرآورد

كسي در راه است

چشمي از درد دلم آگاه است

كاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد

كه روزي

احساسي بميرد...

............................................................................

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد.

خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت...
ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود،
دست بي رحمي آمد نزديک،
گل سراسيمه ز وحشت افسرد...
ليک آن خار در آن دست خزيد
و گل از مرگ رهيد ..
صبح فردا که رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد

گل صميمانه به او گفت : سلام

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 1:36 توسط sEtAyEsH| |

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار و یا

 یاربه من

یا هردو بمیریمو به پایان برسیم..


 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 0:47 توسط sEtAyEsH| |

می گویند شیشه هااحساس ندارد

اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای

 نوشتم :

دوستت دارم 

آرام گریست . . .



نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 0:35 توسط sEtAyEsH| |

آن قدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم

 ديگري نگا ه كنمآنقدر بيقرارمكه هيچ اتفاقي دل غمگينم

 را شاد نمي كندبراي گريستن شانه هايت را كم دارم

 شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال تكيه

گاه دل عاشقم بود صبر مي كنم و عاشق ميمانم

 كه خوشبختي از آن عاشقان است...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:48 توسط sEtAyEsH| |

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:46 توسط sEtAyEsH| |

به رهی دیدم برگ خزان، پژمرده ز بیداد زمان

کز شاخه جدا بود

چو زگلشن روکرده نهان، در رهگذرش باد خزان

چون پیک بلا بود

ای برگ ستمدیده ی پاییزی

آخر تو ز گلشن ز چه بگریزی

روزی تو هم آغوش گلی بودی

دلداده و مدهوش گلی بودی

ای عاشق شیدا، دلداده ی رسوا

گویمت چرا فسرده ام

در گل نه صفایی، باشد نه وفایی

جز ستم ز دل نبرده ام

آه بار غمت در دل بنشاندم

در ره او من جان بفشاندم

تا شود نوگل گلشن و دیده شود

رفت آن گل من از دست

با خار و خسی پیوست

من ماندم و صد خار ستم...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 20:20 توسط sEtAyEsH| |

آتش خشم تو و خرمن احساس دلم

میزند درد به اعماق تنم

میشوم محو تماشای خودم

من همان ساده و آسوده دلم

و تو اما...

تو سراپا غم و اندوه و بدی

تو همانند هیاهوی منی

میروی تا ته رنج ابدی

تو سزاوار همان بی هدفی

لحظه ای مکث. تمنا دارم...

نکند ما دو نفر یک نفریم؟؟؟

من وتو مثل همیم!!!

لحظه ای خوب ودگر بار بدیم

ما دوسیبیم که در یک سبدیم

من وتو لازم نیست وفقط من کافیست

تا بدانم که درونم آبی ست

تا بدانم که نگاهم جاریست

ودر اعماق وجودم

کودکی زندانیست...


نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 13:37 توسط sEtAyEsH| |

زندگی مثل بازی حکم میمونه.

مهم نیست که دست خوب نداری

 مهم اینه که یار خوب داشته باشی.

اینجوری شاید بتونی بازیه باخته رو ببری!

ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ

تو دنیای بچه ها هر کس زوتر

بگه دوست دارم برنده است !!!

ولی تو دنیای بزرگترها...

هر کی اینو زوتر بگه بازنداست...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 1:23 توسط sEtAyEsH| |

            خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 0:56 توسط sEtAyEsH| |

وقتي که گريه میکنیم میگن بچه است

وقتی که میخندیم میگن ديونه است

وقتي که جدي هستیم میگن مغروره

وقتي که شوخي میکنیم میگن سنگين باش

وقتي که حرف میزنیم میگن پر حرفه

وقتي که ساکت میشیم میگن عاشقه

حالا ام که عاشق شدیم میگن گناهه!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 17:37 توسط sEtAyEsH| |

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد
مریم حیدرزاده


نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 18:28 توسط sEtAyEsH| |

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 2:18 توسط sEtAyEsH| |

عاشقت خواهم ماند بی انکه بدانی ...
دوستت خواهم داشت بی انکه بگویم ...

درد دل خواهم گفت بی هیچ کلامی ...
گوش خواهم داد بی هیچ سخنی ...

در آغوشت خواهم گریست بی انکه حس کنی ...
در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی !!!..
.

این گونه شاید احساساتم نمیرد ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 17:8 توسط sEtAyEsH| |

** به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد....**

 

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دي فروشي کار ميکرد. 

اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت.

هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون...

بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد...

ميدوني چرا گريه ميکرد؟

چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد !!!


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 15:59 توسط sEtAyEsH| |

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر در هر خانه نوشته اند!

و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام!!

چه بسیار است دو رویی ها ، فراموش کردن ها ، گسستن ها

و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نارفیقی خود رفتند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام!

خواستگاه من کجاست که من در انجا قنودن خواهم

من در پیچودن راه چه عاجزانه مانده ام

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 1:41 توسط sEtAyEsH| |

خداوندا بده مرگم
به سوي خود صدايم کن
بسوزان جسم و جانم را
از اين دنيا رهايم کن
در اين دنيا براي من
توان زيستن نيست
هراسم من از آن روزي
که گويم هيچ خدايي نيست
اگر خواهي که مجنونت بمانم
ويا اينکه هميشه
خداي خود بدانم
به سوي خود صدايم کن
از اين دنيا رهايم کن...

 

نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 15:17 توسط sEtAyEsH| |

دنيا را بدساخته اند... کسي را که دوست داري ،تو را دوست نمي دارد .

 کسي که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمي داري اما کسي که تو

 دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آيين هرگزبه

 هم نمي رسند واين رنج است. زندگي يعني اين ...

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 14:15 توسط sEtAyEsH| |

عشق تملک معشوق است ودوست داشتن تشنگي محو شدن در

دوست عشق بادوري ونزديکي در نوسان است اگر دوري به طول انجامد

 ضعيف مي شود اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي کشد .وتنها با بيم ،اميد تزلزل

 واظطراب زنده ونيرومند مي ماند.اما دوست داشتن بااين حالات نا آشنااست

 دنيايش دنياي ديگري است.

دکترعلی شریعتی 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 13:56 توسط sEtAyEsH| |

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت را ازت دزدید

و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای

 اینکه لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوستش داری.

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار 

 غرورش همه ی وجودت له شه.چقدر سخته تو خیالت ساعت ها

 باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جزسلام نتونی بهش بگی

.چقدر سخته وقتی پشتت بهش باشه دونه های اشک گونه هاتو خیس

 کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوستش داری.چقدر

 سخته گل آرزوهاتو تو باغچه ی یکی دیگه ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی

 و اون وقت آروم زیر لب بگی:

گل من باغچه ی نو مبارک...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 13:49 توسط sEtAyEsH| |

 در دادگاه عاشقان با صدای پدر عشق سکوتی بر جلسه حاکم

بود.پدر عشق جوان را محکوم به مرگ کرد;جوان را بر دیوار

عشق تکیه دادند و تیرهای بی وفایی قلب او را شکافت و خون

سرخ او جمله ای بر زمین نوشت,آری نوشت:

بی وفا هنوز هم دوستت دارم...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 13:42 توسط sEtAyEsH| |

شاید وقتی از تو بپرسن:زندگی را بیشتر دوست داری یا مرگ؟؟

جواب بدی:زندگی.وقتی ازت بپرسن چرا؟؟جواب بدی چون وقتی

زنده باشم میتونم عاشق باشم.اما اگه به این سوال فکر کنی و تو

عمق این سوال فرو بری میبینی که پاسخت یه چیز دیگس و میگی

مرگ را بیشتر دوست دارم.چون زندگی هرکسی را که عاشقش

باشی ازت میگیره و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه میده

که از هزار تا مردنم سخت تر و بدتره!!!!

زندگی به من آموخت چگونه گریه کنم.......

ولی اشکهایم به من نیاموختن چگونه زندگی کنم!!!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 13:40 توسط sEtAyEsH| |

با پیراهنی به رنگ غروب

و قلبی خونبار

 به دیدار یار می روم

تا دل را به پای او افکنم

و ترانه ی ستایش و عشق را

در چهار گوشه ی جهان آوا کنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 13:20 توسط sEtAyEsH| |

عشق

عشق مرد قسمتی از زندگی او و عشق زن همه ی زندگی اوست.

(لرد بایرون)

عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد.

(افلاطون)

عشق غالبا یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است.

(شکسپیر)

عشق وقتی سر وقت پیران می رود آنها را جوان می کند.

(برنارد شاو)

عشق بلایی است که همه خواستارش هستند.

(افلاطون)

عشق اضطراب زندگی است.

(مادام گوتن)

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 2:0 توسط sEtAyEsH| |

از کجا آمده ام؟

در ستاره ای که آن دور دست ها می تابد

نام دیگری داشتم

اما در این قلمروی رنج و درد

نام تازه ای دارم.

در اینجا زایرم و عاشق

اما در آنجا شاهد نور بودم!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 23:37 توسط sEtAyEsH| |

امشب...

خواب به چشم من راه نمی برد!

مهتاب دیگر سرور بخش شب های انتظارم نیست.

بی قرار و دل خسته ام

زیرا که معشوقم را نمی یابم.

همه دیوانه ام می پندارند.

آری دیوانه ام!!

و فقط تو می دانی که از چه رو دیوانه ام... .

من دیوانه ی آنم

که زندگی و مرگم

در دستان اوست...

نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 16:33 توسط sEtAyEsH| |

خدایا!

بی خانمان و سرگردانم

به کجا رو کنم؟؟

از هر در مرا رانده اند

اگر تو هم به رویم در ببندی

به کجا رو کنم؟؟؟

خدایا!

قلبم وحشت زده است

به کجا رو کنم؟

سعادتمندند آنان که در حضور تو زندگی می کنند

با تو سخن می گویند و با تو می مانند.

با خاکساری در درگاهت می نشینم

که تو تنها امیدم هستی...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 16:30 توسط sEtAyEsH| |

پروردگارم!

نام مقدس تو مرا به

بی کرانه هایخلقت نا منتهاهی ات میبرد.

از آنجا می بینم

چه دور و چه نزدیکی!

حضور تو دریایی بی ساحل است

و من قطره ای هستم گمشده در دریای خویش.

نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 16:25 توسط sEtAyEsH| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ